تبليغاتX
در حسرت عشق خدا

در حسرت عشق خدا
من تاج نمی خواهم, من تخت نمی خواهم / در خدمتت افتاده بر روی زمین خواهم 
قالب وبلاگ

این هیاهوی زمانه چیست؟ که در آن فریاد خدایی نمی آید. و خدا چه واژه ی غریبی است در میان این قوم ناسپاس. و چه لحظه های غریبی اند لحظه های غربت. آه ای صدای قلب من! تا کجا اینگونه تنها میروی؟ چه دامهایی که در سر راهت پهن نشد. و تو همچنان میروی.

من در بهت این سکوت سهمگین گریستم. از قلب هایی که به سردی خاک پیوستند و گسستند.من در میان کوره راه زندگی، بی مشعل، خودم را و راهم را در این فریاد سرشار از سکوت گم کردم.

خدا آنجا مرا تماشا میکرد. ای من! دمی چشمانت را بگشای. فقط دمی از دور خود را تماشا کن. ندای قلب خود راهم نمی فهمی؟!!

فریاد کن ای قلبم. فریاد کن. شاید کمی آنطرف تر، کسی فریادت را شنید. ای دست های من! برکنید این پرده های نومیدی. خدا اینجاست. بنمایانید نیازم را بسوی او. پر از فقرم و محتاجم. بشنو این ندای آرام را که می گوید:

وقتی یکی از بندگانم مرا می خواند، چنان باو گوش میکنم که گویی در جهان هیچ بنده ای جز او ندارم. اما بندگانم چنان جهانیان را می خوانند که گویی تمام جهانیان خدای اویند.


موضوعات مرتبط: حرف های دلم
برچسب‌ها: نوای نی, فریاد فقر
[ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ] [ 22:16 ] [ خاک ]

اشرف مخلوقات شد تا نظاره کند شیطان ذلت خویش را در برابر عظمت آدمی و کاش نگاه زلالش هنوز سایه گستر بود که آرامش محفل نورانی و ساده اش یادآور همه روزهای خوب با خدا بودن بود.

[ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ] [ 0:4 ] [ خاک ]

دلم تنگ است..

دلم می سوزد از باغی که می سوزد!!

نه دیداری، نه بیداری

نه دستی از سر یاری

مرا آشفته میدارد،

چنین آشفته بازاری..!

[ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 ] [ 0:38 ] [ خاک ]

با تو هستم ای بازیگر:

هر روز خودت را به رنگی در میاوری تا او خوشش بیاید. اگر رنگهایت نباشد او دیگر تورا دوست نخواهد داشت.او رنگهایت را دوست دارد نه تورا. چه تلخ!

می خواهی آلوده باشی؟! آلوده باش! بگذار درونت از سیاهی آلودگی متلاشی شود اما، اما تو را به خدایی که او را در درونت کشتی شهر را آلوده نکن. نگذار آلودگی ات به وجود انسان های پاک رسوخ کند.

[ دوشنبه 1 اسفند1390 ] [ 3:17 ] [ خاک ]
خداوند می فرماید:

هر کس مرا طلب کند مرا می یابد، هر کس مرا یافت مرا می شناسد، هر کس مرا شناخت مرا دوست دارد و هرکس مرا دوست داشت عاشق من می شود و هر کس عاشق من شد من عاشق او می شوم و هر کس من عاشقش شوم او را می کشم و کسیکه او را بکشم بر من دیه اش واجب، و کسیکه دیه اش بر من واجب شد:

پس خودم خونبهای او می شوم.


برچسب‌ها: کلام خدا
[ دوشنبه 24 بهمن1390 ] [ 20:41 ] [ خاک ]

سرکشی کرده بودم. اختیار زبونمو دست نفسم داده بودم.
اونروز نمازمو خوندم و قرآنو تو دستم گرفتم میخواستم صفحه ی خاصی از قرآنو بخونم. قبلش از خدا طلب هدایت کردم و دعا برای نجات از گمراهی. یه لحظه یاد حرفایی که ساعتی پیش از زبانم جاری شده بود و اعمال بدی که مرتکب شده بودم افتادم. سرمو از روی شرم پایین انداختم و گفتم: خدایا!زبانم بسوی توست اما کردارم بسویی دیگر. قرآن را باز کردم همان صفحه ای که قصد خوندنشو داشتم جلوی چشام ظاهر شد.
ناخواسته اشک از چشمام جاری شد.

[ سه شنبه 4 بهمن1390 ] [ 15:31 ] [ خاک ]
بخاطر توصیه های یه دوست عزیز عکس های این پست را به دلیل صحنه های دلخراشش در ادامه مطلب گذاشتم.

گرچه خودم معتقدم  باید زشتی آدمارو وقتی که جسمشون خالی از روح خداست نشون داد.

همه ی ما پاک متولد شدیم و چیزی که انسان رو به اوج پستی می رسونه این حقیقته که زشتی واسه آدما عادت میشه.

این تصاویر فقط گوشه ناچیزی از دنیایی است که نتیجه کردار ما آدماست.

 


موضوعات مرتبط: حرف های دلم
برچسب‌ها: دنیای بی خدا, دنیای آدمها
ادامه مطلب
[ شنبه 1 بهمن1390 ] [ 0:26 ] [ خاک ]
چرا من هنوز نفس می کشم؟! پاهام اجازه رفتن نمیداد.

اینجا مقصد زندگی است. اینجا پایان خط رفتن است. از هر مسیری که بروی، دیر یا زود، سرانجام به اینجا خواهی رسید.

چه ساکت و آرام در این نسیم سرد، در میان این درختان سر به فلک کشیده خفته اند. عمیق عمیق عمیق! چه خواب سنگینی!

ای سبزقبای بلند!

هرگاه که به دیدار تو می آیم، باتو بیگانه تر از پیشم. وقتی می آیم، وجود از دست رفته خود را می بینم. می بینی مرا؟ نیست شده ام. پوچم.

وقتی که می آمدم خودم را در میان هیاهوی آدمها جا گذاشتم. در میان ابرهای زیبا، درختان سرسبز و گلهای رنگارنگ جا ماندم. در سکوت شبم بی نفس شدم.

ای سبزقبای   بلند!

آمده ام تا هستی برباد رفته ام را به من بازگردانی. آمده ام تا در میان این خفتگان خاموش که گویی هرگز حجم هیچ هوایی فضای سینه هایشان را پر نکرده است، صدایی را بشنوم. صدایی که از آغاز مرا میخواند.

ای سبز قبای بلند!

آمده ام تا من گمشده ام را بمن نشان دهی. آمده ام تا در میان تعدد قبرها فانوس کوچک گمشده ام را بیابم.

دست هایم خالی خالی است و برهنگی پاهایم مرا از رفتن بازداشته است. پرهای شکسته ام را مداوا کن؛ بر پنجره اتاقکم بتاب؛ از هوا تهی ام کن ای سبز قبای بلند!

اینجا غروب، غم انگیز و موحش و دلگیر است. صدای نفس کشیدنی نمی آید. اینجا پایان راه زندگیست.

[ جمعه 23 دی1390 ] [ 2:7 ] [ خاک ]
خدایا! مرا از این فاجعه ی پلید مصلحت پرستی که چون همه کس گیر شده است، وقاحتش از یاد رفته و بیماری شده است، از فرط عمومیتش هر که از آن مصون مانده بیمار می نماید، مصون بدار تا: به رعایت مصلحت حقیقت را ذبح شرعی نکنم.

خدایا! به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم.

خدایا! رحمتی کن تا ایمان، نان و نام برایم نیاورد. قدرتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم.

دکتر علی شریعتی

[ سه شنبه 20 دی1390 ] [ 0:52 ] [ خاک ]
مادربزرگ...

گم کرده ام در هیاهوی شهر، آن نظربند سبز را که در کودکی بسته بودی به بازوی من

در اولین حمله ناگهانی تاتار عشــق

خمره دلم بر ایوان سنگ و سنگ شکست

دستم به دست دوست ماند

پایم به پای راه رفت

من چشـــم خورده ام

من تکه تکه از دست رفته ام در روز روز زندگانیم...

[ پنجشنبه 24 آذر1390 ] [ 23:14 ] [ خاک ]

افسوس که به جای افکارش زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند. در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم وستم زندگی می کنند و بر حسینی می گریند که آزاد زیست.

دکتر علی شریعتی

 

[ جمعه 11 آذر1390 ] [ 20:13 ] [ خاک ]
باز باران٬ با ترانه

میخورد بر بام خانه

خانه ام کو؟ خانه ات کو؟

آن دل دیوانه ات کو؟

روزهای کودکی کو؟

فصل خوب سادگی کو؟

یادت آید روز باران

گردش یک روز دیرین؟

پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟

خاطرات خوب و رنگین

در پس آن کوی بن بست

در دل تو٬ آرزو هست؟

کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز

یاد باران رفته از یاد آرزوها رفته بر باد

باز باران٬ باز باران میخورد بر بام خانه

بی ترانه،بی بهانه شایدم٬ گم کرده خانه...

[ سه شنبه 17 آبان1390 ] [ 16:8 ] [ خاک ]
این روزا دلم گرفته بدجور احساس تنهایی میکنم

از همه چیو همه کس دلگیرم

نمیدونم چرا همش دارم بد میارم

دلم از همه نامردمیها گرفته، از خاک بودن، از بی خدا بودن

خیلی وقته دنبال یه آدم میگردم یه عارف کسی که بتونم خدا رو تو وجودش حس کنم و روحمو صیقل بده.

گریه هام تمومی نداره

برام دعا کنید. هم برای من و هم برای میلیونها جوون توی دنیا که حال منو دارن.


موضوعات مرتبط: حرف های دلم
[ یکشنبه 15 آبان1390 ] [ 15:22 ] [ خاک ]
بقـیع پرسـت نباشـیم، حســین پرسـت نباشـیم، علــــی پرسـت نباشـیم، مهـــدی پرسـت نباشـیم، وطـن پرست نباشیم، رهبــــر پرست نباشیم، و حتی...

 پیامبر پرست نباشیم

اینها همه آمدند تا بما بگویند خدا پرست باشیم اما افسوس ما بجای اینکه عاشق نور باشیم عاشق آینه شدیم دریغ از اینکه آینه خود بی نور هیچ است.

درحسرت عشق خدا


موضوعات مرتبط: حرف های دلم
[ جمعه 13 آبان1390 ] [ 19:14 ] [ خاک ]

خدایا!

از خاک جز خطا چه آید؟! و از علت جز جفا چه آید؟! و از کریم جز وفا چه آید؟!

خدایا! تو گنج درویشان و زاد مضطرانی؛ مایه رمیدگانی؛ دستگیر درماندگانی.

 چون می آفریدی، جوهر  معیوب می دیدی و برمی گزیدی و با عیب می خریدی، برگرفتی و کس نگفت

 بردار. اکنون که برگرفتی مگذار و در سایه لطف میدار و جز به فضل خود مسپار.

خدایا! یاریم کن از کسانی نباشم که استعداد اصلی خود را که ماده سعادت و بقاست در دار فنا صرف کرده و با ابتلا به نقایص طبیعت از کمال تجردی محروم باشم.

[ دوشنبه 9 آبان1390 ] [ 22:51 ] [ خاک ]

نیا باران زمین جای قشنگی نیست

من از جنس زمینم و خوب می دانم

که گل در عقد زنبور است

اما یک طرف سودای بلبل،

یک طرف بال و پر پروانه را هم

دوست میدارد

نیا باران پشیمان میشوی از آمدن

زمین جای قشنگی نیست

در ناودان ها گیر خواهی کرد

من از جنس زمینم خوب می دانم

که اینجا جمعه بازار است

و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه میدادند

در اینجا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند

در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه

 می گیرند

نیا باران زمین جای قشنگی نیست

[ جمعه 29 مهر1390 ] [ 2:5 ] [ خاک ]
مرا ناخواسته در شهری رها کردند. شهر، شهر عجایب بود. و من در آنجا چه عجایب که ندیدم:
من در جایی از آنجا کسی را دیدم که کوری را به سمت جدول کنار خیابان هدایت می کرد. پسری را دیدم که به رهگذران نشانی اشتباه می داد. دختری که برای همه خود را می آراست و زنی را دیدم رنجور که برای تآمین معاش زندگی اش در کنار خیابان سی دی می فروخت. مردی که خود را مست شراب کرده بود. دختری را دیدم که به اوج اعتیاد رسیده بود و اوج پستی. من برادری را دیدم که با برادرش دشمن بود، برای زمین. صخره نوردی را دیدم که از اوج برج بر سنگفرش زمین افتاد. من در آنجا کسی را دیدم که مدام در کابوس بود؛ زندگی اش شده بود کابوسی وحشتناک. من کسی را ندیدم که سرشار از نور باشد؛ هر کسی نقصی داشت. من در آنجا شب دیدم و تاریکی؛ رنج دیدم و سختی؛ گریه دیدم و اشک. آنجا پر بود از خنده های تلخ. آنجا فاصله بود و دوری بود و دیوار. آنجا واویلا بود.
من آنجا کوهی را دیدم که بر مرغی سوار بود(عشق) و موری که بر ابری سوار بود(ایمان).
آنجا پر بود از قصه های تلخ آدمها. من در آن سرزمین دوشیزه ای را دیدم که از زشتی صورتش رنج می برد. من مردی را دیدم که دست و پایش خشکیده بود و هیچ کار نمی توانست بکند جز نگاه کردن و پدر شکیبایش که صاحب دو فرزند اینچنینی بود؛ کوهی از رنج و صبر بود.
و من با دلی کوچک می بایست در این سرزمین زندگی می کردم. می گفتند باید خوش باشی و زندگی کنی.
من در آن دوزخ سیاه پیرزنی را دیدم که در کنار پیاده روی شلوغ خیابان روی زمین افتاده بود و داشت جان می سپرد و مردم با بی اعتنایی از کنارش رد می شدند. انگار هیچ کس او را نمی دید. من خشم زیبای پدری ناامید را دیدم که به خاطر ترس از سیاه روزی دختر جگرگوشه اش فوران کرده بود. به پسری که دخترش را فریفته بود با بغض می گفت: "مگر از روی جنازه من رد شوی تا به خواسته ات برسی". چهره ی رنجور و آسمانی اش همیشه در خاطرم خواهد ماند.
آنجا جولان غم بود و دشت آتش و خون. آنجا کویر بلا بود و سیلاب اشک. آنجا شهر بیداد بود و ظلم و فساد.
من در آنجا مردی را دیدم که در خیابان دست در جیبش کرده بود و کار بد می کرد؛ روز روشن. پیرزنی را دیدم که فرزندانش قصد کشتنش را کرده بودند و او که جان سالم به در برده بود سخت می گریست، با دلی رنجور و ترسان و سوخته. من پیرمردانی را در آنجا دیدم که خواهش های بد می کردند.نفرین بر آنها باد.
آنجا احساسات زشت خریدار داشتند؛ بدی ها خریدار داشتند؛ خوبی بی معنا بود. پر بود از تنفر. آنجا هرکسی خدای خودش بود و خدای دیگری وجود نداشت.

شهر، شهر عجایب بود.



موضوعات مرتبط: دفتر خاطراتم
[ جمعه 22 مهر1390 ] [ 17:56 ] [ خاک ]

تنها نشسته ام در سکوتی پر از ازدحام اندیشه های غمگین و دلی پر از فریاد نیاز در زیر آسمان شب که بر سر من فرو افتاده است. و با خدایی که در این نزدیکی هاست و من از او دورم.نمی دانم از بودنم گله کنم  یا از قانون خدا. دلم پر از بیهودگی لحظه هاست ، چشمانم خالی از روشنایی نورهاست و فکرم پر از وسوسه های بودن است و تنم به گناه آلوده است. در افکارم جای کسی خالیست. دلبری که آرام آرام وسعتش را از ذهن کوچکم پاک کردم و ذهنم آلوده شد.

خدای تنم را به دستانی سپردم که دیرزمانیست گل های نوشکفته را پرپر می کند.


موضوعات مرتبط: دفتر خاطراتم
[ یکشنبه 17 مهر1390 ] [ 14:43 ] [ خاک ]



کشتی نساز ای نوح، طوفان نخواهد آمد / بر شوره زار دلها، باران نخواهد آمد

شاید به شعر تلخم خورده بگیری اما / جایی که سفره خالی است ایمان نخواهد آمد

رفتی کلاس اول، این جمله را عوض کن /   آن مرد تا نیاید، باران نخواهد آمد

[ یکشنبه 10 مهر1390 ] [ 19:44 ] [ خاک ]
 

 

برای دردهایم نشانه می گذارم تا یادم بماند که دستهای خداوند را کجا رها کردم.

[ جمعه 8 مهر1390 ] [ 0:19 ] [ خاک ]
 

 

سهم من آسمانیست

که آویختن پرده ای آنرا از من می گیرد

 

فروغ فرخزاد 

[ جمعه 25 شهریور1390 ] [ 21:41 ] [ خاک ]

زبس که پرده عصیان گرفته جان ودلم

  تودر کنارمی من تورا نمی بینم


[ یکشنبه 23 مرداد1390 ] [ 0:14 ] [ خاک ]

از این همرهان سست عناصر دلم گرفت           شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر          کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

 گفتند یافت می نشود گشته ایم ما           گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست

[ شنبه 8 مرداد1390 ] [ 10:19 ] [ خاک ]

نیا نیا گل نرگس، جهان که جای تو نیست      دو صد ترانه به لبها، یکی برای تو نیست

نیا نیا گل نرگس، که در زلال دلی                  هزار آینه نقش و یکی زخال تو نیست

نیا نیا گل نرگس، به آسمان سوگند               قسم به نام و نهادت دلی برای تو نیست

نیا نیا گل نرگس، ز رنجمان تو مکاه            کسی ز خلق و خلائق فدای راه تو نیست

نیا نیا گل نرگس، بدان و آگه باش               که جای سجده گه ما هنوز مال تو نیست

نیا نیا گل نرگس، نیا به مجلس ندبه             که ندبه ندبه خلقه است، پایگاه تو نیست

نیا نیا گل نرگس، دعای عهد کجاست              نه این نماز جماعت به اقتدای تو نیست

نیا نیا گل نرگس، به جان تشنه عشق           دعا دعای ظهور است ولی برای تو نیست

نیا نیا گل نرگس، سقیفه ها برپاست               ردای سبز خلافت ولی برای تو نیست

نیا نیا گل نرگس، که چون علی تنها          به فجر صبح ظهورت کسی کنار تو نیست

نیا نیا گل نرگس، تو را به خاک بقیع              که شهر ما نه محیای گامهای تو نیست

نیا نیا گل نرگس، به مادرت زهرا               کسی برای شهادت به کربلای تو نیست

نیا نیا گل نرگس، نیا به دعوت ما                 هزار نامه کوفی، یکی برای تو نیست

نیا نیا گل نرگس، فدا شوی مولا                برای عصر عجیبی که خواستار تو نیست

 

[ شنبه 25 تیر1390 ] [ 20:32 ] [ خاک ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

این وبلاگو تقدیم می کنم به تمام آدمک هایی که از آدمک بودن خسته شدن. اونایی که وجود یه پیوند گسسته رو توی فضای سرد قلبشون احساس می کنن. پیوندی که گسست و انسان رو از انسانیت محروم کرد و پای انسانیت رو به زنجیر خاکی زمین بست. تقدیم به تمام انسانهایی که انسان زندگی کردند و انسان زندگی رو بدرود گفتند.
امکانات وب
_______________________________

_________________________________ __________________________________
ایران رمان